تبلیغات
رستاخیز بازی ها - اهداف بازی God of Warقسمت چهارم
تاریخ : سه شنبه 8 فروردین 1391 | 11:02 قبل از ظهر | نویسنده : یگان سابری اباعبدالله
در قسمت قبلتا اینجا خواندید که:

3- قسمت سوم: نابودی خدایان

این بخش می تواند به پیروزی اومانیست ها در انتها و نابودی خدا (به معنی واقعی کلمه) اشاره داشته باشد. (لازم به ذکر است که این موضوع به صورت یک پیشگویی و استعاره، به آینده مورد نظر اومانیست ها اشاره می کند و هنوز چنین اتفاقی به طور کامل رخ نداده است و کلیسا و اومانیست ها هنوز هم در جنگ و درگیری با یکدیگر هستند)    




واینک ادا مه ماجرا...




* مهم ترین اصول فكری اومانیسم
1- محوریت انسان در مقابل محوریت خداوند:
انسان میزان همه امور و مركز عالم است. مالك مطلق هستی اوست. تمام امور باید توسط او ارزش­گذاری شود. گر چه برخی گرایش­های اومانیستی  از مذهب و اعتقاد به خدا سخن می­گویند لیكن این پای بندی فقط برای جلوگیری از بی نظمی اجتماعی است. در این گرایش ها نیز اومانیست های خداپرست انسان و آزادی او را هدف و شناخت خدا را وسیله می دانند.( مریم صانع پور ، همان ، ص 19 ،صص 20-22.)

2- تاكید بر آزادی و اختیار انسان:

قدرت و سرنوشت انسان به خود او واگذار شده و حاكمیت تقدیر الهی مردود است. افراد از قید كلیسا و دین آزادند و می­توانند بر دین، تاریخ، طبیعت و دولت مسلط شوند.(در مواجهه با سلب اختیار انسان در قرون وسطی)

3- عقل برتر انسان:

خرد انسان برابر با خرد خداوند و چه بسا بالاتر از آن است. عقل انسان رهبری بشر را بر عهده گرفته و دین را از فرماندهی و هدایت خلع می­كند. عقل اومانیستی عقلی خودبنیاد و بی نیاز از وحی است.

4- طبیعت گرایی:

قلمرو انسان طبیعت است و او با حواس خود می­تواند با آن ارتباط یابد. بنابراین متافیزیك و امور غیبی تحقیر شده و توجه به جهان غیر مادی برای حل مشكلات بشر، تلاشی برای ضعیف و بی ارزش كردن عقل انسان است. پس تمام نظریه­های اقتصادی،‌ سیاسی، فرهنگی و ... باید از مبانی مابعدالطبیعی دور باشد.

5- مدارا:

با اصالت دادن به انسان همه رفتارها و عقاید انسانی ارزشمند می شوند. (این تفكر تا حدی متاثر از جنگ­های مذهبی قرن 16و17بود) تمام عقاید و مذاهب حتی مذاهب توحیدی و الحادی، اصیل و خرافی از یك ریشه هستند پس صاحبان آنها باید با هم مدارا داشته باشند. جامعه باز و دموكراسی بهترین تضمین كننده حقوق انسانی است.( همان – صص 28-29)
اومانیسم از جهات مختلف شاخه­های متعددی می پذیرد از جمله اومانیسم فردگرا، جمع گرا، ادبی، فلسفی، دینی، الحادی و ...( آیت قنبری ، همان ، صص 37-46.)

6- آزادی عنان گسیخته:

 اندکی تأمل در خوددوستی انسان که از میلهای اصیل و سرشتی اوست ما را به این نتیجه می رساند که اگر آزادی انسان در پرتو تعالیم دینی و ارزشهای اخلاقی و حقوق مهار نشود، عقل و خرد وی محکوم و تحت سیطره ی میل به خود دوستی و شعب آن - به ویژه عواطف، غضب، شهوت و دیگر امیال پست حیوانی - قرار می گیرد و نه تنها به هر جنایتی دست می زند، که برای توجیه علمی و عقلی نیز می سازد و می بافد.
 
* نظریه تکامل نیز که با اهمیت‌ترین توجیه علمی اولین بیانیه اومانیسم به شمار می‌رود (اومانیسم  معتقد است انسان جزئی از طبیعت است و  در نتیجه فرایندی ممتد پدیدار شده است.)، طی دهه‌های بعد مجبور به عقب‌نشینی شد. امروز آشکار گردیده است که سناریوی نوشته شده دربارة مبدأ آفرینش توسط تکامل‌گرایان ملحد (و بی‌شک اومانیست) چون ای.آی.آپرایین و  جی.بی.اس.هالدین در دهه 1930 فاقد اعتبار علمی است. بنابر این نظریه، موجودات زنده به طور خود به خود از ماده‌ای که خود وجود نداشته به وجود آمده‌اند. این موضوع امکان ندارد. چنانچه سنگواره‌ها نشان می‌دهند موجودات نه طی روندی از تغییرات کوچک، بلکه یکباره و با همان ویژگی‌های خاص خود به وجود آمده‌اند. دیرین‌شناسان تکامل‌گرا از دهه 1970 خود این حقیقت را پذیرفتند. زیست‌شناسی مدرن نشان داده است موجودات برآیند تصادف و قوانین طبیعت نیستند بلکه در هر ترکیب از موجودات زنده، نظام پیچیده‌ای وجود دارد که از هدفی هوشمند حکایت می‌کند و این گواه آفرینش است.

* جملات بزرگان درمورد اومانیسم:


*رنه گنون:

در بینش اومانیسم دیگر صحبت از نجات و رستگاری نبود بلکه حتی نیل به حقیقت نیز مفهوم واقعی خود را از دست داد تنها چیزی که وجهه همت بشر قرار گرفت گسترش و تعمیم دامنه قدرت بود. (آشنایی با مکاتب و اصطلاحات عقیدتی و سیاسی، نویسنده: دفتر برنامه ریزی و کتب درسی، صفحه: 4)
*لامتری در قرن 18 علناً کتاب انسان مانند ماشین را نوشت و با جسارت تمام اعلام کرد تمام جهان در حکم ماشین و روح مادی است.
*مادسیوس نیز بر پایه این اعتقاد کتاب درباره انسان را نوشت و مدعی شد که وجدان ندای ربانی نیست بلکه وحشت از مقامات انتظامی است. (آشنایی با مکاتب و اصطلاحات عقیدتی و سیاسی، نویسنده: دفتر برنامه ریزی و کتب درسی، صفحه: 7)

* تبعات افکار اومانیسم در بازی؟


1- بی اعتمادی نسبت به خدا:

 شاید اولین و مهمترین تبعات نفوذ افکار اومانیستی در بازی، ایجاد حس بی اعتمادی نسبت به خدا باشد. در سری بازی های God of War خدایان موجوداتی دروغگو، خائن، ستمگر، ترسو و ضعیف نمایش داده می شوند که هدفی جز سوء استفاده از بشر ندارند. آن ها برای حفظ و بقای خود مدام در حال دروغگویی و خیانت به مردم و حتی خودشان هستند.
از طرفی در کنار این همه جبروت و عظمت، این خدایان بزرگ، بسیار ضعیف و آسیب پذیر نمایش داده می شوند. آن ها برای رهایی از دست یکی از خدایانی که تصمیم به سرکشی و جنگ علیه سلسله خدایان را گرفته دست به دامن انسانی فانی (کریتوس) می شوند و در ادامه همه آن ها توسط همین انسان فانی کشته می شوند.
در این بازی، زئوس (خدای خدایان که نمادی از خدای مطلق به شمار می رود) از ترس بشر فانی "امید" را در صندوق "پاندورا" زندانی کرده و از آن در مکانی نامعلوم نگهداری می کند. او معتقد است که امید می تواند باعث نابودی خدایان شود! ارایه چنین اعتقادات و باورهایی در بازی، خدا را بسیار ضعیف و وابسته به انسان نمایش می دهد و در انتها با مرگ خدایان به دست انسان، کم اهمیت بودن آن ها را در زندگی بشر گوشزد می کند.  

2- گریز از سرنوشت:

 از دیگر تبعات تفکرات اومانیستی در بازی، گریز از سرنوشت تعیین شده از طرف خدا و پذیرش مشیت الهی است. این موضوع با نابودی "خواهران سرنوشت" در بازی به صورت استعاره ای به تصویر کشیده می شود. خواهران سرنوشت در اساطیر یونان موجوداتی هستند که بر سرنوشت انسان ها حاکمیت دارند و از بدو تولد سرنوشت را برای آن ها رقم می زنند (با نظارت زئوس). نابودی خواهران سرنوشت در بازی، نمادی تمثیلی از توان رهایی انسان از سرنوشت رقم خورده برای اوست. در این نوع تفکر، انسان می تواند سرنوشت دلخواه را خودش رقم بزند و خدا هیچ نقشی در این موضوع ندارد.

3- عدم پذیرش مشیت الهی:

یکی از آموزه های مهم اسلام، پذیرش مشیت الهی است. در بازی God of War این موضوع به چالشی اساسی کشیده می شود. کریتوس (نماینده انسان) نمی تواند تقدیری را که خدایان برای او رقم زده بوند (مرگ دختر و همسرش) قبول کند و به نبرد با خدایان بر می خیزد و از آن ها انتقام می گیرد. عدم پذیرش مشیت الهی و قبول آن به عنوان لطفی از طرف خداوند می تواند پیامدها بسیار خطرناک و جبران ناپذیری برای انسان دربر داشته باشد. 

* انسانی که خدای جنگ شد!

با توجه به تفکر اومانیستی موجود در این بازی شاهدیم که یک انسان (کریتوس) به درجه خدایی می رسد. اما سوالی که در اینجا مطرح است این است که چرا او به مقام "خدای جنگ" ارتقاء می یابد؟ آیا اصولا بشر تنها لیاقت خدای جنگ شدن را دارد و نمی تواند خدایی مانند عشق، صلح و... شود؟
اگر کمی در تفکر اومانیستی به مطالعه و تحقیق بپردازیم به تفکر دیگری به نام داروینیسم برخورد می کنیم. نظریه اجتماعی داروین جنگ را باعث تحرک و فعالیت و کار می داند و آن را قانون طبیعت معرفی می کند. طبق این نظریه موجودات زنده پیوسته درحال نزاع و درگیری با یکدیگرند و انسان در اثر درگیری و نجات از حیوانات به وجود آمده و حاصل تکامل حیوانات است. این نظریه طی ادوار مختلف باعث ایجاد جنگ های بزرگ و خانمانسوزی در دنیا شده است. جنگ های جهانی نمونه های بارزی از کاربرد این نظریه اجتماعی هستند.

* رابطه افکار جنگ طلبانه با اومانیست

اولین نکته در باب اومانیسم، وجود فاصله عمیق بین اومانیسم به عنوان یک جنبش فکری و آنچه در عمل و در متن تاریخ حاکمیت اومانیسم بر جوامع بشری روی داده است می باشد؛ جنبش اومانیسم به جای ارج نهادن به مقام انسان، در عمل، انسان را قربانی این افیون جدید کرده است و مدعیان انسان مداری از این واژه برای تأمین منافع خویش سوء استفاده کردند. از همان آغاز که از حق زندگی، آزادی انسان و شادی و رفاه به عنوان حقوق انسانی اومانیستی، سخن به میان می آمد تا یک قرن بعد، بردگی سیاهان در آمریکا قانونی بود. (احمدی، بابک، معمای مدرنیته، ص 111؛ دیویس، تونیس، ص 20) و گروه کثیری از انسانها در جامعه به نام انسان مداری مدرن، سرکوب می شدند. (احمدی، بابک، معمای مدرنیته، ص 111؛ دیویس، تونیس، همان، ص 9، 54، 64 و 84)
نازیسم، فاشیسم، استالینیسم و امپریالیسم، همزاد و هم تبار و همراه با اومانیسم بوده است. (مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 1، ص 116و170)

* دیگر مولفه های اومانیسم

به غیر از انسان مداری که هسته اصلی اندیشه اومانیسم را شکل می دهد، مؤلفه های دیگری نیز در این شیوه تفکر وجود دارد که برخی از آنها از قرار زیر است:

1. اعتقاد به عقل، شک گرایی و روش عملی به عنوان ابزار کشف حقیقت و ساختن جامعه انسانی

2. تأکید بر عقل و اختیار به عنوان ابعاد بنیادین وجود انسان
3. بنا نهادن جامعه بر مبنای خودمختاری و برابری اخلاقی
4. اعتقاد به جامعه باز و تکثرگرا
5. تأکید بر دموکراسی
6. التزام به اصل جدایی نهادهای دینی از دولت.
از سوی دیگر، با توجه به سیر تاریخی و نیز وسعت دامنه تأثیرگذاری اومانیسم، می توان انواع مختلفی برای اومانیسم برشمرد:

1. اومانیسم ادبی: دلبستگی و تعلق خاطر به ادبیات و علوم انسانی یا فرهنگ ادبی.

2. اومانیسم رنسانس: تکیه بر برنامه آموزشی که در اواخر قرون وسطی با احیای نوشته های کلاسیک گسترش یافت و اعتماد به انسان در تعیین صدق و کذب امور، دوباره پدیدار گردید.
3. اومانیسم فلسفی: نگرشی خاص به ماهیت، ویژگی ها، توانایی ها، تعلیم و تربیت و ارزش های خاص انسانی. دو نوع اومانیسم مسیحی و اومانیسم جدید، ذیل این نوع از اومانیسم می گنجند. (عبدالرسول بیات و جمعی از نویسندگان، فرهنگ واژه ها، ص44-47.)

* اومانیسم و پوچگرایی (خودکشی)

وقتی هر چه هست مربوط به این دنیاست و معادی در کار نیست، انسان به هر قیمتی شده می بایست حق خودش را بگیرد و اگر نتوانست و دیگران حق او را تصاحب کردند، او نمی تواند به حقوق خود برسد، پس زندگی به چه معناست؟ چرا که طبق این نظریه، معادی نیست تا خود را امیدوار کند که در آنجا حقوقش را خواهد گرفت; پس به خط پایان می رسد و خودکشی، یگانه راهی است که می تواند انتخاب نماید; از این رو در چنین جامعه ای خودکشی امری عادی و فراوان است .
از طرف دیگر از آنجایی که هر چه هست مربوط به این جهان است و اگر کسی از این دنیا بهره نبرد بیهوده زندگی می کند و چون هر چه طبیعت انسانی اقتضا می کند باید به بهترین وجهی برآورده شود و با توجه به این که توان انسانی محدود است و خواسته های انسانی نامحدود، در نتیجه، سرخورده خواهد شد و باید از دنیا خداحافظی کند تا بتواند از دست خودش خلاص شود!
* در سری بازی های God of War در دو مورد شاهد به پوچی رسیدن شخصیت اصلی بازی هستیم. اولین بار زمانی است که در قسمت اول بازی کریتوس از توجه و بخشش خدایان نا امید می شود و خود را از صخره ای بلند به پایین پرتاب می کند و دومین بار زمانی است که در انتهای قسمت سوم بازی، کریتوس پس از کشتن تمام خدایان احساس پوچی کرده و دوباره اقدام به خودکشی می کند.

*رابطه اومانیسم و فاشیسم


معمولاً فاشیسم را معادل هر نوع دیكتاتوری یا خشونت به كار می‌برند، اما فاشیسم، معنایی اصطلاحی دارد و آن ایدئولوژی و جنبش فراگیر توده‌ای در جامعه‌ی مدرن بحران‌زده به منظور حفظ و حراست از صیانت و اركان تمدن مدرن است. در این معنا، فاشیسم امری كاملاً مدرن است و ریشه در فلسفه‌ی سیاسی اومانیستی دارد و محصول تمدن مدرن است، منتها محصولِ مدرنیته‌ی گرفتار بحران و بن‌بست.

در واقع فاشیسم به عنوان صورتی از ایدئولوژی مدرن، آن روی سكه‌ی لیبرال - دموكراسی است و از همان آبشخور فلسفی (فلسفه‌ی مدرن) تغذیه می‌كند كه لیبرال - دموكراسی از آن بهره می‌گیرد. فاشیسم مبتنی بر تفسیر اومانیستی از بشر است و خشونت عنان‌گسیخته‌ای كه ظاهر می‌كند. (شهریار زرشناس- ایدئولوژی فاشیسم)

* رابطه داروینیسم و خشونت

همراه با گسترش تفکر داروینیسم و ماده گرایی که آن را پشتیبانی می کند، پاسخ به سوال "یک انسان چیست؟" تغییر یافته است. مردم سابقا پاسخ می دادند: انسان ها توسط خداوند آفریده شده اند و می بایست بر اساس اصول اخلاقی زیبایی که او به ما می آموزد، زندگی کنند. اکنون مردم این تفکر را آغاز کرده اند که "انسان تصادفی به وجود آمده است و حیوانی است که به وسیله ی نبرد برای زنده ماندن(تنازع بقا) رشد یافته است." هزینه ی بسیار سنگینی برای این فریب بزرگ پرداخت شده است. ایدئولوژی های خشن نظیر نژادپرستی، فاشیسم و کمونیسم و بسیاری از نظریه های وحشیانه ی دیگر که بر مبنای نزاع و کشمکش استوار هستند، همگی از این فریب قوت گرفته اند.
هنگامی که داروین فرضیه اش را گسترش می داد با یکی از قضایای اساسی که شرح آن چنین است، آغاز به کار کرد: "رشد موجودات زنده بستگی به نبرد آن ها برای بقا دارد. آنان که قوی هستند در این کشمکش برنده می شوند. ضعفا محکوم به شکست و فراموشی هستند. "
بر اساس نظریه ی داروین،کشمکشی ظالمانه برای زنده ماندن و نبردی همیشگی در طبیعت وجود دارد. اقویا همیشه بر ضعفا غلبه دارند و این قضیه موجب ایجاد رشد و توسعه می شود.
در حالی که مکتب داروینی تغذیه ی تبعیض نژادی در قرن نوزدهم بود، مبنای یک ایدئولوژی را تشکیل داد که در حال گسترش بود و جهان قرن بیستم را در خون غرقه کرد و آن چیزی نبود به جز "نازیسم". نفوذ قوی داروینیستی را می توان در نظریه پردازان نازی مشاهده کرد. وقتی که شخص این تئوری را مورد بررسی قرار می دهد (تئوری که توسط آدولف هیتلر و آلفرد روزنبرگ شکل داده شده بود)، به مفاهیمی مانند " انتخاب طبیعی" ، "جفت گیری گزینشی" و "تنازع بقا بین نژادها" بر می خورد که تکرارهای فراوانی از زمان در آثار داروین هستند. زمانی که هیتلر کتابش را(Mein Kampf) یا همان "نبرد من" می نامد، وی از "تنازع بقا" ی داروینیستی و اصلی که "پیروزی از آن شایسته ترین هاست" الهام می گیرد. او به طور ویژه ای در مورد نبرد بین نژادها صحبت می کند: تاریخ به امپراتوری دوران طلایی جدید بی نظیری منتهی می شود که بر مبنای سلسله مراتب جدید نژادی که به وسیله ی خود طبیعت مقدر شده است، می باشد.
تاریخ نویس هیک من، تاثیر مکتب داروینی را بر روی هیتلر چنین توصیف می کند: (هیتلر) یک معتقد سرسخت و مبلغ فرضیه ی تکامل بود. هر قدر هم پیچیدگی های روان پریشی اش عمیق تر باشند، مسلم است که (مفهوم تنازع بقا مهم بود زیرا) ...در کتابش Mein Kampf (نبرد من)به وضوح شماری از نظریات تکامل را مطرح می کند، به ویژه آن دسته نظریاتی که تاکید نزاع و کشمکش، بقای شایسته ترین ها و نابودی ضعفا دارند تا یک جامعه ی بهتر را به وجد آورد.
هیتلر که با این عقاید ظهور یافت،جهان را به خشونتی کشاند که هرگز قبل از آن سابقه نداشته است.بسیاری از گروه های نژادی و سیاسی و مخصوصا یهودیان در معرض بی رحمی ظالمانه و قتل عام در اردوگاه های کار اجباری نازی بودند. جنگ جهانی دوم که با حمله ی نازی ها شروع شد، جان 55 میلیون نفر را گرفت. آن چه که در ورای بزرگ ترین تراژدی در تاریخ جهان نهفته بود، مفهوم داروینیسمی "تنازع بقا" بود.
همان گونه که تا کنون مشاهده کردیم داروینیسم در ریشه ی ایدئولوژی های مختلف خشونتی قرار دارد که برای بشریت قرن بیستم مصائب به بار آورده است. مفهوم بنیادی در ورای این فهم و روش همان " جنگیدن با هر کسی است که کی از ما نباشد" است. می توانیم به شیوه ی زیر این قضیه را توضیح دهیم: عقاید، دیدگاه ها و فلسفه های مختلفی در جهان وجود دارد. بسیار طبیعی است که همه ی این ایده های متنوع ویژگی هایی دارند که با یکدیگر در تضاد هستند.
افراد و گروه هایی که روش نزاع را انتخاب می کنند، ممکن است هرگز از داروینیسم و اصل آن ایدئولوژی چیزی نشنیده باشند. اما در پایان روز، آنها با دیدگاهی توافق پیدا می کنند که مبنای فلسفی آن بر داروینیسم تکیه دارد. آن چه که سبب می شود آنها در درستی این عقیده اعتقاد داشته باشند، این چنین شعارهای داروینیستی است نظیر "در این جهان اقویا زنده می مانند"، "ماهیان بزرگ، ماهیان کوچک را می بلعند" ،"جنگ یک فضیلت است" و "انسان با وارد جنگ شدن پیشرفت می کند" اعتقاد داشته باشند. (ریشه ایدئولوژیکی واقعی تروریسم، نویسنده :هارون یحیی، نویسنده کتاب خدیعه التطور)

* فریدریک فانبرنقد، ژنرال اتریشی حاظر در جنگ جهانی اول، درمورد ضرورت ایجاد جنگ اینطور اظهار نظر می کند که:


"جنگ یک نیاز ایدئولوژیک است و نیاز ما (انسان) به آن به اندازه نیاز موجودات طبیعت به یکدیگر است. جنگ نتایج ثمر بخش زیادی از دیدگاه بیولوژیکی و زیست شناسی دربر دارد. زیرا این نتایج با ویژگی های موجودات در ارتباط است." (پشت پرده جنگ های جهانی، نویسنده :هارون یحیی)



* نمادگرایی در بازی

در سری بازی های God of War می توان نمادهای تصویری و اشارات گفتاری زیادی را یافت که هر یک در راستای اهداف پشت پرده سازندگان، به زیبایی و مهارت در بازی گنجانده شده اند. در ادامه به برخی از این نمادها اشاره می شود:

* نماداومگا:

شاید یکی از پرکاربردترین نمادها در این سری بازی ها نماد اومگا باشد. شما می توانید این نماد را به وفور روی صندوق های حاوی جوایز بازی و در و دیوار ها مشاهده کنید. اما این نماد به چه چیز اشاره دارد:
برای پی بردن به این موضوع به جمله ای از کتاب مقدس (انجیل- مکاشفات یوحنا) که در آن خداوند خود را معرفی می کند اشاره می کنم:

I am the Alpha and the Omega, the first and the last, the beginning and the end.


(Revelation 22:13)

(خداوند فرمود:) منم آلفا و اُمگا، اولین و آخرین، آغاز و پایان.

به نظر می رسد که سازندگان بازی با استناد به این جمله، از نماد امگا برای القای فکری پایان دنیا (پایان کار خدایان) در بازی استفاده کرده باشند. به طور کلی نماد امگا در بیشتر موارد تاکیدی بر پایان هر چیزی دارد و در این سری از بازی ها هم پایان کار خدایان به وسیله نمایش این نماد پیش بینی می شود.

* جمله زئوس و ارتباط آن با انجیل

در بالا به جمله ای از کتاب مقدس اشاره کردم که در بخشی از آن گفته می شد:

the beginning and the end.

ظاهرا سازندگان بازی این بخش از جملات انجیل را دستمایه خوبی برای نمایش اهداف خود قرار داده اند و از بخش بخش آن در راستای ادهداف خود بهره برده اند. حال با توجه به جمله کتاب مقدس، به جمله زئوس در بازی God of War 3 توجه کنید:


Zeus: In the beginning, there was “Chaos”.          

Our victory brought “Order” to the land.


(توجه داشته باشید که زئوس نسل سوم از خدایان است و به طبع نظم در بین خدایان دو نسل قبل وجود داشته و ادعای او مبنی بر برقراری نظم پوچ و بی معنی است)

Prosperity to mankind.

Now that “Order” has threatened.


The secret holes of Olympus had been breached.


At last, in the end, he will suffer.


In the end, we will triumph.


In the end..


Kratos: There will be only “Chaos”.


زئوس: در ابتدا آشوب بود. پیروزی ما نظم رو به سرزمین آورد. کامیابی رو برای انسان ها. حالا نظم ما تهدید میشه. به روزنه های مخفی المپ رخنه شده. سراجام، در پایان، اون عذاب خواهد دید. در پایان، ما پیروز خواهیم شد. در پایان...

کریتوس: آشوب وجود خواهد داشت.


می بینید که سازندگان بازی با زیرکی خاص، نظم جهان هستی را به خدایانی انسان شکل (خدایان یونان به عنوان نمادهایی از انسانیت برتر) نسبت داده اند و پایان کار بشر (طبق تفکر اومانیستی- خدا) را شروع هرج و مرج دوباره دنیا معرفی می کنند. در چنین تفکری هیچگونه نقشی برای خدا درنظر گرفته نمی شوند و مرگ او امری عادی و بی اثر تلقی می شود. این نوع تفکر باز هم تاکیدی بر عقاید اومانیستی حاکم در بازی دارد.



* قاتلی از دوران باستان

در سری بازی های God of War شاهد خشونتی بی منطق و افراطی هستیم. کریتوس به عنوان یک انسان جنگجو و خداکش! خدایان یونان را به بدترین و وحشیانه ترین شکل ممکن به قتل می رساند و از آن ها انتقام می گیرد. اما به راستی علت به کار بردن این همه خشونت در این بازی چیست و چه پیامدهایی می تواند برای کاربران آن داشته باشد؟ برای پاسخ به این سوال لازم است کمی درمورد خشونت و دلایل به وجود آمدن آن اطلاعات کسب کنیم:

* نگاهی به روانشناسی خشونت و پرخاشگری

برای بحث درباره روانشناسی خشونت و پرخاشگری، علل و پی آمدهای آن از كجا باید آغاز كرد؟ پرخاشگری چیست؟ جلوه های آن چیست؟ چرا افراد پرخاشگری می كنند؟ نقش نهادهای تربیتی و خانواده، و سازمان های نظم بخشی جامعه در میزان پرخاشگری یك جامعه چیست؟ پرخاشگری در یك جامعه چه پی آمدهایی خواهد داشت؟
وقتی صحبت از پرخاشگری و خشونت می شود اغلب تصاویر و مفاهیمی مانند قتل، چاقو، خون، تفنگ، جنگ، ترور و مانند آن به ذهن می آید كه شاید بسیاری از افراد جامعه تماس نزدیكی با آن ها نداشته باشند، اما مصادیق پرخاشگری محدود به این ها نیست. وقتی پرخاشگری را در جامعه و روابط بین فردی بررسی می كنیم، مصادیق و جلوه های بسیاری دارد كه افراد هر روز با آن ها مواجه خواهند بود. اگر به تأثیرات منفی كلی خشونت و پرخاشگری نظر داشته باشیم، مواردی مانند این كه تقریباً بر تمام یا بخش عمده ای از مردم اثر می گذارند بسیار بیشتر از موارد قتل و جنایت به سلامت عمومی جامعه آسیب می زند. بسط این مصادیق به ابعاد دیگر زندگی را خود خوانندگان به خوبی انجام خواهند داد.

* تعریف و انواع پرخاشگری

در روانشناسی اجتماعی برای پرخاشگری تعریفی مشخص به كار می رود. بر اساس این تعریف، پرخاشگری شامل هرگونه رفتاری است كه با قصد رساندن آسیبِ روانی یا جسمانی به فرد دیگر یا یك شیئ انجام می شود. در این تعریف بر قصد آسیب رساندن تأكید شده است و نیز بر این كه پرخاشگری الزاماً موجب آسیب جسمانی نمی شود (مانند ضرب و جرح)، بلكه ممكن است باعث آسیب روانی فرد بشود.
در بررسی پرخاشگری تقسیم بندی هایی به كار می رود كه برای درك این پدیده و ادامه بحث مفید به نظر می رسد.
نوعی از پرخاشگری كه به آن پرخاشگری خصمانه (hostile aggression) گفته می شود ناشی از عواطف و احساسات منفی خاص مانند خشم یا تنفر است و هدف اصلی آن آسیب رساندن به یك فرد یا شی است.
در پرخاشگری ابزاری (instrumental aggression) پرخاشگری ابزاری است برای رسیدن به یك هدف خاص (مثل وقتی كه فردی سعی می كند رقیب را به شكلی از صحنه حذف كند تا خود جای او را بگیرد).
در مواردی خاص جامعه پرخاشگری را مجاز یا حتا لازم می شمارد (مثلاً در رفتار سربازان در حین مأموریت جنگی، یا وقتی كه شخص برای دفاع از خود به خشونت دست می زند). به این شكل از پرخاشگری پرخاشگری مجاز (sanctioned aggression) گفته می شود. بالاخره، گاهی پرخاشگری به شكل فعالانه اعمال نمی شود، بلكه فرد با روش های منفعلانه مانند كارشكنی، اهمال كاری و امثال آن مانع انجام كاری كه مورد نظر فردی است می شود كه به آن پرخاشگری منفعلانه (passive aggression)  می گویند.

* نظریه های روانشناختی پرخاشگری


دلایل دست زدن افراد به پرخاشگری چیست؟

به طور كلی، علاوه بر عوامل زیست شناختی (مثل سطح تستوسترون خون)، عواملی مانند از دست رفتن اعتماد به نفس فرد، احساس بی عدالتی (مانند موردی که برای کریتوس پیش می آید)، فقر، تراكم جمعیت، رفتار افراد و نهادهای مسؤول (مثل پلیس) و ارزش های فرهنگی در بروز پرخاشگری مؤثر شناخته شده اند. در زمینه  روانشناسی پرخاشگری دو نظریه اساسی وجود دارد كه به آن اشاره می شود:
بر اساس یكی از این نظریه ها كه به آن نظریه سرخوردگی- پرخاشگری
 (frustration-aggression theory) گفته می شود، وقتی فرد برای دستیابی به هدفی تلاش می كند و عاملی مانع دستیابی به آن می شود، غریزه پرخاشگری در فرد بیدار می شود كه خود منجر به رفتار پرخاشگرانه معطوف به آسیب زدن به آن مانع می شود. در این نظریه، اولاً علت اصلی پرخاشگری نوعی سرخوردگی و احساس ناكامی در دست یابی به هدف است، و ثانیاً، پرخاشگری ویژگی های یك غریزه را دارد، یعنی به شكل نوعی انرژی است كه تا زمانی كه به هدف خود دست نیابد پایدار می ماند (مثل گرسنگی و تشنگی). در این نظریه، وقتی فرد با ناكامی و سرخوردگی روبه رو می شود، غریزه پرخاشگری در او برانگیخته می شود و هدفی را برای پرخاشگری خود انتخاب می كند. نخستین هدف معمولاً خودِ منبه ایجادكننده ناكامی و سرخوردگی است. اما در بسیاری موارد عامل سرخوردگی هدف مناسبی برای رفتار پرخاشگرانه نیست. در این شرایط ممكن است هدف پرخاشگری به چیزی مرتبط یا حتا گاهی نامرتبط با عامل اصلی سرخوردگی جابه جا شود (باید در نظر داشت كه هر ناكامی الزاماً منجر به پرخاشگری نمی شود و عواملی مانند ایجاد حس خشم، تصوری كه از نیت فرد وجود دارد، و احساس بی عدالتی و نابرابری واسطه بین احساس سرخوردگی و بروز رفتارهای پرخاشگرانه است.)
نظریه دیگر برای تبیین پرخاشگری نظریه یادگیری اجتماعی (social learning theory) است. برمبنای این نظریه، پرخاشگری مانند همه رفتارهای دیگر آموخته می شود(موردی که می تواند از طریق خشونت موجود در بازی های رایانه ای به کاربر آموزش داده شود)
طرفداران این نظریه بیان می كنند كه گرچه ناكامی می تواند منجر به رفتار پرخاشگرانه شود، اما همه افرادی كه ناكامی را تجربه می كنند الزاماً پرخاشگری نشان نمی دهند. در واقع، گرچه شواهدی برای مبانی Violenceزیست شناختی پرخاشگری به عنوان یك غریزه وجود دارد، عوامل دیگری نیز وجود دارد كه تكانه های غریزی فرد را مهار می كنند و سامان می دهند. كودك در طی زندگی خود می آموزد كه اگر گرسنه شد، همیشه نمی تواند بلافاصله گرسنگی خود را رفع كند و اغلب لازم است تا مدتی احساس گرسنگی خود را تحمل كند و رفع گرسنگی را برای مدتی (مثلاً تا رسیدن زمان خاصی كه همه با هم غذا می خورند، پایان كلاس و كار و ...) به تعویق بیندازد. به این فرایند یادگیری اصطلاحاً اجتماعی شدن (socialization) گفته می شود. اجتماعی شدن فرایندی است كه از طریق آن كودكان رفتارها، نگرش ها و ارزش های فرهنگ خود را یاد می گیرند. اجتماعی شدن حاصل عوامل مختلف مانند والدین، برادران و خواهران، مدرسه، رسانه­ها و ... است. كودكان، از طریق فرایند اجتماعی شدن، الگوهای رفتاری خاصی را یاد می گیرند و این الگوها تا بزرگسالی نیز همراه آنان خواهد بود.
پرخاشگری نیز رفتاری است كه در ابتدای زندگی آموخته می شود و تا بزرگسالی به عنوان یك الگوی رفتاری ادامه پیدا می كند. درواقع، كودكان از همان سال های نخست زندگی، با مشاهده رفتار پدر و مادر، خواهران و برادران، و بعدها همسالان و افراد دیگر جامعه مثل معلم و مسؤولان مدرسه، الگوهای رفتاری خاص خود را برای مواجهه با شرایط مختلف می آموزند. اگر الگوی خانوادگی و اجتماعی كه پیش چشم كودك است به او چنین بیاموزد كه "وقتی با ناكامی مواجه شدی، با پرخاشگری آن را حل كن" این الگو در او ریشه گرفته و بعدها نیز با او خواهد بود، به خصوص اگر تجربه كودك به او نشان بدهد كه در عمل هم پرخاشگری می تواند باعث شود به خواسته هایش برسد. یا مشاهده نتیجه رفتار پرخاشگرانه اطرافیان، موفقیت آنان در دست یافتن به هدف شان را نشان بدهد (مثل وقتی كه پدر با خشونت و فریاد مادر را مجبور به پذیرفتن نظر خود كند) و تبعات منفی چندانی هم بر آن مترتب نباشد.
پژوهش ها نشان دهنده ارتباط الگوهای تربیتی خاص والدین (مانند استفاده از پرخاشگری كلامی یا فیزیكی در رابطه با فرزندان) با رفتارهای پرخاشگرانه در آینده این كودكان است. در واقع، والدینی كه پرخاشگری می كنند، الگویی برای فرزندان خود فراهم می كنند كه از آن تبعیت كنند. با این ترتیب، قربانی خشونت امروز فردا خود تبدیل به خشونتگر خواهد شد.
چنان كه دیده می شود هر یك از این نظریه ها بخشی از پدیده پرخاشگری را تبیین می كنند. با این ترتیب، وقتی در الگوهای رفتاری خانواده و جامعه پرخاشگری به عنوان روشی مقبول و مؤثر برای حل كشمكش ها پذیرفته شده باشد، طبیعتاً در افراد آن نیز این الگوها جای گرفته و جایگزین روش های دیگر خواهد شد. حال اگر به دلایل مختلف مثل فقر، احساس بی عدالتی و ... احساس سرخوردگی نیز در خانواده یا جامعه زیاد شود، افراد راهی بهتر، مؤثرتر و حتا شاید مقبول تر برای رفع تعارض های خود با یكدیگر و منابع قدرت و عواملی كه سبب ساز ناكامی خود می دانند نمی شناسند، و در برخورد با مشكلات خود و به طور روزمره خشونت در پیش خواهند گرفت. در این شرایط تجاوز به حقوق یكدیگر و زیر پا گذاشتن قواعد و ارزش ها نه یك استثنا، كه قاعده خواهد شد.
پس از نگاهی كه به جنبه های فردی خشونت و پرخاشگری داشتیم، می توانیم در حد حوصله این بحث، نگاهی هم به ابعاد اجتماعی آن داشته باشیم.

* پرخاشگری و جامعه

چنان كه گفته شد، اگر در جامعه ای، در عمل یا در نظر افراد آن جامعه، اعمال خشونت روش مؤثر برای دستیابی به اهداف باشد و پرخاشگری جایگزین روش های دیگر برای حل مسایل شود، وضعیت به گونه ای خواهد شد كه به جای آن كه به خشونت به عنوان یك نقص و كاستی در رفتار فرد نگریسته شود، به عنوان یك مهارت و توانایی در نظر گرفته خواهد شد. آن وقت زیرپا گذاشتن حقوق دیگران و قانون، نه یك نقیصه كه "زرنگی" (با بار معنایی مثبت) تلقی خواهد شد. در چنین زمینه فرهنگی بسیار بر می خوریم به افرادی كه گله مندند از آن كه نمی توانند حق خود را بگیرند و وقتی دقیق تر منظورشان را بررسی كنیم، می بینیم كه منظورشان گرفتن حق مثلاً از طریق مذاكره (negotiation) یا روش های مسالمت آمیز و قانونی نیست، بلكه می گویند كه ما نمی توانیم داد بزنیم، اهانت كنیم، تهدید كنیم یا كتك بزنیم، و احساس نقصان دارند از این شرایط خود. یعنی به نظر آنان خشونت روش اولیه و مؤثر برای گرفتن حق است. در چنین فرهنگی، پرخاشگری ناتوانی در كنترل یك تكانه و غریزه، و بنابراین یك نقیصه محسوب نمی شود، بلكه یك مهارت و توانایی است برای پیش برد امور كه نداشتنِ آن توانایی مانع دست یابی به اهداف می شود.
گرچه الگوهای اجتماعی و خانوادگی می توانند ایجادكننده یك گرایش رفتاری خاص (مثل خشونت و پرخاشگری) باشند، اما وقتی رفتاری ایجاد شد، در صورتی پایدار می شود و تداوم می یابد كه به نوعی نه تنها این رفتار بازداری و مهار نشده باشد، بلكه تقویت هم شده باشند. بنابراین، می توان این فرض را مطرح كرد كه چنین شرایط اجتماعی ای به شكل مستقیم یا غیرمستقیم به رفتارهای پرخاشگرانه پاداش داده و موجب ترویج آن شده است. غیرمؤثر به نظر رسیدن روش های دیگر برای حل مشكلات و تعارض ها، مؤثر بودن پرخاشگری، و به صرفه و كم هزینه بودن آن باعث تداوم این الگوهای رفتاری می­شود.
موضوع دیگر در بحث تكانه پرخاشگری و كنترل آن، عامل كنترل كننده است. در طی رشدِ كودك، با درونی شدنِ (internalization) ارزش های جامعه بخشی از شخصیت فرد شكل می گیرد كه بعدها در زندگی مهارهای درونی فرد را برای رفتارهای ممنوع شكل می دهد. اگر به دلیلی این درونی سازی انجام نشود و مهارهای درونی شكل نگیرد، تنها عامل بازداری فرد از رفتارهای خلاف قانون و ارزش های جامعه، ترس او از پی آمدها و تنبیه خواهد بود، و نه مهار و كنترلی برآمده از خود شخص. در این شرایط است كه راننده تنها زمانی پشت چراغ قرمز می ایستد كه پلیسی در آن نزدیكی باشد؛ و اگر پلیسی نباشد، از چراغ قرمز خواهد گذشت و رعایت حق دیگران یا احترام به قانون عاملی نخواهد بود برای رعایت آن. آن وقت آن چه مانع پرخاشگری می شود، نه زشتی یا خلاف اخلاق بودن آن، كه هیكل بزرگ یا جایگاه طرف مقابل خواهد بود و در این صورت هم پرخاشگری از بین نمی رود، بلكه جابه جا شده و چه بسا به سوی فردی نشانه برود كه هیچ ارتباطی هم با مشكل فرد پرخاشگر ندارد. وقتی در شرایط تربیتی خانواده و در ابعادی وسیع تر شرایط نظم بخشی جامعه روش های اقتدارگرا غلبه داشته باشد، اساساً مجالی برای درونی سازی ارزش ها ایجاد نمی شود و فرد تنها به خاطر احساس كنترل بیرونی است كه رفتارهای خود را مهار می كند (آن هم اغلب تنها در شرایطی كه ممكن است عامل كنترل­كننده رفتار فرد را كشف كند). در این شرایط معیارها و ارزش ها درونی نمی شود و "ترس" است كه عامل مهار خشونت می شود، نه "توانایی فرد در كنترل تكانه هایش". آن وقت است كه آن كه خشونت نمی كند "ناتوان و ترسو" شمرده می شود و نه "توانمند در مهار غرایز خود".
بی شك یكی از عمده ترین مسایل در حوزه سلامت اجتماعی كه با سلامت روان تك تك افراد مرتبط است موضوع خشونت است. پرداختن به هزینه های مادی و معنوی كه پرخاشگری بر فرد و جامعه تحمیل می كند هم موضوعی است كه فرصت پرداختن آن در اینجا نیست و بحث درباره ابعاد مختلف روان شناسی خشونت و پرخاشگری مجالی فراخ را می طلبد. آن چه از همین مختصر می توان نتیجه گرفت آن است كه عوامل فردی، خانوادگی و اجتماعی در ایجاد و تداوم الگوی خشونت در فرد مؤثرند. از بین پی آمدهای مختلف پرخاشگری هم در اینجا تنها اشاره ای داشتیم به بازتولید خشونت توسط خشونت، و چرخه ای كه خود را تقویت می كند. توجه به این پدیده  فراگیر و بازشناختن عوامل ایجادكننده و پایداركننده آن در سطوح مختلف فردی و اجتماعی یكی از اولویت های عمده جامعه امروز ما است.


ادامه دارد




طبقه بندی: بازی، 
برچسب ها: بازی،  

  • شهر قشنگ
  • گوف
  • ضایعات